کد خبر : 103267 دسته : اجتماعی و فرهنگی
تاریخ انتشار : May 15 2018 9:24AM - 1397/02/25
0 نفر 1 نفر

قسمت پنجم

پروازدرقفس

سیناخبر- تيری شليك شد ومن ضربه شديدی را پشت سرخود وخون گرمی راكه ازيقه ي لباسم بربدنم جاری مي شد، حس كردم.

پروازدرقفس

همين كه سرم را قدری تكان دادم كه دستانم را هم غرق درخون ديدم. فهميدم كه تيربه سرم اصابت كرده وتا لحظاتی ديگر شهيد خواهم شد.

همين طورمنتظربودم . فكرمی كردم دارم دردنيای ديگری سیرمی كنم ولی هنوز روی زمين خاكی بودم .پيش خود گفتم آخ كه دل كندن ازماديت اين كره ي خاكی چقدر سخت است كه درلحظات پرواز هم روح انسان هنوز احساس دلبستگی می كند.

گمان می كردم شهادتينم را درست نگفته ام .درستش را تكرار كردم و بر اين باوربودم كه اين فقط لحظات شهادت و جان دادن است كه اينقدرسهل وآسان می نمايد و آدمی احساس ترس ودرد هم نمي كند.

هنوزروی همان زمين وسرم  روی همان كلوخ بود. پيش خود گفتم : خدايا چه شده است ؟ چه بر سرمن خواهد آمد؟

درهمين افكار بودم كه صدای خنده و چكاچك اسلحه ی سربازان عراقی نزدیک ونزديكتر شد. فهميدم كه عراقی ها برسرنعش من حاضرشده اند تا حاصل کارخویش را ازنزديك مشاهده كنند.

 تصميم گرفتم خودم را به مردن بزنم وحركتی دال برزنده بودن نكنم تا شايد دست ازسرم بردارند . ابتدا يكي از آن ها مرا با يك لگد به رو انداخت وسپس دست درجيب هايم كرد تا محتويات آنرا خالی كند. فقط چند دانه مغزپسته وكشمش بود. باخنده ای حاكی ازپيروزی مغزها را بين هم تقسيم وكوفتشان كردند. يكی ازآن ها هم ساعت مچی ام را که ازنوع ساعت مچی های وستندواچ صفحه سفید بندي کرکره ای بود، بازكرد.

ازنوع مشاجره شان فهميدم که درتقسيم آن با هم اختلاف دارند.يكی ازآن ها هم دستان زمختش را روي سينه ام گذاشت، آنقدرآرام بودم و قلبم سكون داشت كه خطاب به ديگران گفت : والله مات. فكركردم اين عبارت يعني "به خدا مرده" يا "خواهد مرد " وخوشحال شدم كه آن ها مرا مرده پنداشته اند چون با اين حساب دست ازسرم برمی داشتند ومی رفتند واگر تا شب به همین حالت هوشیاری می ماندم ، شاید می شد چاره ای دیگر اندیشید.

ولی اين گونه نشد!

فكری كردند وهرچهارنفرشان دست وپايم را ازمچ گرفتند و با خود به سمتی بردند.

 بهترين فرصت بود كه از نزديك ببينمشان !

با هم حرف می زدند وبه جلو می رفتند.حدس می زدم كه نگاهشان به من نيست  لذا سرم رابه هرطرف می چرخاندم وازگوشه چشمان خون گرفته ام كه الان ديگربه زحمت بازمی شد چهره های خشن ، سيه چرده وپليد آن ها را که سبیل های پرپشتی بر هولناک بودن آن افزوده بود تماشا مي كردم .

پيش خود گفتم نكند واقعا فکر می کنند مرده ام و الان می خواهند مرا جایی دفن كنند .

بر بد شانسي خودم افسوس خوردم !

شهدا را فرشتگاني تاعرش برين بدرقه می كنند ومرا بدچهره های بعثی به نا كجا آباد حمل مي کردند!

شهدا را برخوان الهی مي نشانند وبه آنهاعسل انگبين مي دهند ومن نمی دانستم اين پليدان مرا بركدام خوان خون خواهند نشاند وازكدام  زقوم جهنمی خواهند چشاند.

به هرتقدير سرنوشت من اين گونه رقم خورده بود وبايد منتظر می ماندم .

  جایی برزمينم گذاشتند وتكه ای پارچه آوردند ويكی ازآن ها موهايم را گرفت وسرم را قدری بالا آورد وتكه پارچه را برزخم پشت سرم گذاشت وروی پيشانی ام گره زد.آنگاه مرا روی يك تكه ايرانيت فلزی وسپس روی شانه هايشان گذاشته و به حركت ادامه دادند.

حالا ديگر بالای سرآن ها بودم و يقين داشتم  كه مرا نمی بينند، به همين خاطر به صورت نيم خيز روی ايرانيت قرار گرفتم وبه تماشای اطرافم پرداختم .

به مقرشان رسيدند.

صدای هلهله وپايكوبی عراقي ها به گوش می رسيد. معلوم بود به خاطر كشتن وبه اسارت گرفتن ما جشن گرفته اند واين مرا به ياد كوفه و اسرای كربلا می انداخت.

انقلاب اسلامی ودفاع مقدس ما شهدا و جانبازان و اسرای ما، همه وهمه نشانه هایی ازصدراسلام وكربلا را درمتن خود دارند و اين ها مايه افتخار و مباهات ما بود و ما را به ادامه مسيردشوارمان تشويق مي كرد.

جایی ديگر مرا برزمين گذاشتند ولی من كه چشمانم را دوباره بسته بودم وآن ها هم ايرانيت را از فاصله ي نيم متری زمين رها كرده بودند، احساس كردم ازيك پرتگاه به پایين پرتابم كردند ومنتظر بودم كه به رویم خاك بريزند.

ولی چند لحظه بعد با برخورد پوتين سربازان به ايرانيت فلزی فهميدم هنوز روی زمين هستم .

ازلای پلك های به هم چسبيده ام می توانستم سربازان عراقی كه دورم حلقه زده بودند را ببينم. ناگهان جمعيت سربازها كنار زده شد و يك درجه دارعراقی بالای سر من آمد. ليوانی آب به دستش دادند و او با انگشتانش قدری آب به صورتم پاشيد.پيش خود فكركردم اگر باراول نشان دهم كه زنده ام بد می شود چون مسافت زيادی عراقي ها مرا بردوش خودحمل كرده بودند و ممکن بود تلافی كنند.

لذا منتظر ماندم تا بازهم آب به صورتم بريزد و او همين كاررا كرد.

اين بارتمام باقيمانده ی ته ليوان رابه صورتم پاشيد و ليوانش راهم پرتاب كرد. ديگروقت آن بود كه تكانی بخورم ونشان بدهم كه زنده ام . عراقي ها باخنده ي بلندی كه سردادند وعبارت های نامفهومی كه رد وبدل كردند مرا با همان ايرانيت فلزی به داخل يك خودرو آيفا انتقال دادند ومن به عنوان اولين اسيراز اين دشت پربلا (حداقل ازاين منطقه ) به دست عراقي ها افتادم .

بعد ازمن هم آرام آرام اسرای ديگری را در آيفا جا دادند ودو نفر سرباز عراقی مسلح نيزمراقبت ازما رابه عهده گرفتند و خودرو حركت كرد.

ارسال به دوستان
تصاویر خبر
نظرات

حسن

1397/02/29

خواندن این خاطرات واقعابرای ما نسل جوان که هیچ ذهنیتی از دوران جنگ نداریم جالبه.

Designed and Powerd by Afrang